ابلها مردا! عدوی تو نیستم. انکار تو ام. مدام در ذهنم چرخ می خورد. حرف ها وزن دارند. در شوخی های بی حد و مرزشان حقیقتی بود نه چندان نهان. ابلها مردا که گمان می برد تیز است و نهان کار. که گمان می برد من چشم هام بسته است.
ابلها مردا...
شبِ خوشی بود در مجموع با این حال هیچ خوشی انگار نمی شود که بی نقص باشد، حضورِ بی شرم شان، بی دعوت، سایه ای بود بر خوشی. خیالِ خام شان برای به بازی گرفتنِ من. دلزده شدم از آموزه هایی که مردک را باورانده که مرد بودن یعنی نیمی از بشریت را احمق فرض کردن. آموزه هایی که حتی آمدن به این سرِ دنیا هم نتوانسته برشان تاثیر بگذارد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر