می توانست استادم بوده باشد. اما نیست. و چه بهتر که نیست که رفاقتمان به مرزِ استاد و دانشجویی آلوده نشده. «سه شنبه ها با موری» که می خواندم، دلم می خواست یک روزی یک همچون استادِی داشته باشم. نه که در جالِ مرگ باشد. نه! که بیشتر از آنکه استادم باشد رفیق باشد. یک جور عجیبی که آدم با خودش فکر کند آخر من به این معمولی و استاد به این جالبی. بعد قند توی دلش آب شود که خوب لابد من آن قدرها هم معمولی نیستم. از روزی که سر و کارم بیشتر بهش افتاده هی خوشحالم بی دلیل. پر از ایده ام انگار. یک چیزی در دلم، در ذهنم می جوشد که خیلی حالِ خوبی می دهد بهم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر