به کجای این شبِ تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟
مادرِ طبیعت همین حوالی است و احوالاتِ من آشوب. فردا میان ترمی است که باید بایستم و مراقبت کنم و سوال هایی برای جواب دادن. بی حال و حوصله ام. همین.
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر