۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

سیصد و نود و یک

امتحانِ امروز خوب بود. درس نخوانده رفتم سرِ امتحان. آماده برای آفریدنِ علم از مقدمات. امتحان از آن ها بود که دوست دارم. از آن ها که درشان به تکیه ی مقدمات قصر می سازی. خوش گذشت. آن قدر خوش گذشت که تمامِ خوشی های روز و درشتِ دیگرِ امروز در برابرش رنگ باخت. مثلا صبحانه با رفیق/استاد و گپ و گفتی بر سرِ پروژه ای که شاید بشود، شاید هم نه. یا مهمانیِ دانشکده و گپ و گفت های دوستانه ی میانش و بعدش. فردا هم که عازمِ سفرم. تا ده روز می روم مرخصی. اینترنت را و شهرِ پر هیاهو را کنار می گذارم. می روم که تازه شود ذهنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر