اوقاتم تلخ است انگار. نمی دانم از ساندویچی است که به جای ناهار خوردم و این قدر بد بود هنوز از یادآوری اش سرم سنگین می شود، یا از دلهره ای این روزها می آید و می رود، مثل بادِ بازیگوش پاییز. دلهره ی زنده بودن. دلهره ی نامعلوم بودنِ فردا و فرداها. دلهره ی ناگزیرِ اسیرِ زمان بودن. چه قدر این یک کلمه را پشت سر هم به کار بردن بی معنی اش می کند. دلهره. دلهره. دلهره... دلهره اصلا یعنی چه؟ حسِ هره در دل؟ مثلِ وقتی که آسانسور سریع شروع می کند پایین رفتن؟ گرسنه ام. یک سری تبلیغ هست اینجا که می گوید «تو، تو نیستی وقتی که گرسنه ای». تبلیغِ اسنیکرز است. الان گمانم حالِ من هم به همان ربط دارد. نانِ شیر مال هست و پنیر. شیر و آب سیب هم برای نوشیدن. برای خوشبختی همین ها کافی است حتی.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر