نمی دانم به پاداش کدام نیکی این همه سعادت بر سرم می ریزد. ملاقات با آدم هایی که هر کدام درست موقعی که انتظارش را ندارم می آیند و امید می دمند در دلم. مثلا همین امروز. آمد و با هم حرف زدیم. راجع به تردیدهام باهاش حرف زدم. بار دومی بود که می دیدمش و با این حال چنان گرم و با حوصله گوش می داد که آرامم کرد. بار اول در میانه ی یک میهمانی دانشکده بود. نشستیم به حرف زدن. ازم قول گرفت که هر موقع راهنمایی یا کمک می خواهم بهش رو بیاورم. آدمی است که تمام این مراحلی را که من الان درگیرشانم از سر گذرانده. خیلی پیشتر هم حتی. با این حال انگار ایمان دارد که من از پسشان بر می آیم. با اینکه الان در پیش پا افتاده ترین مرحله ام.
درست بعد از گپ و گفتی که پرم کرد از نشاط و انرژی آمد و پرسید که چرا چند روزه آشفته حالم. دیگر آشفته حال نبودم. آرام بودم و خوش. خوشی ام را سعی کردم باهاش قسمت کنم. آدم خوشحالی اش را که شریک می شود با دیگران خوشی اش چندین و چند برابر می شود. با عزیزترانش که قسمت می کند که دیگر سر به فلک می گذارد.
بعدتر رفیقکم آمده بعد از مدت های مدید. کمی گپ زدیم. راجع به احتمال آمدن ش به این سوی مرز. احتمالی هرچند ضعیف اما ناصفر. به بودنش خوشم. چه این سوی مرز چه آن سو.
چه قدر در تمام زندگی ام همای سعادت همراهم بوده و هست.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر