۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

سیصد و نود و دو

برگشتم. از اقیانوسی که آبی اش آدم را محو می کند. از ساحلی که سفیدیِ ماسه اش در مهتاب محال است که از یادم برود. شاید هم مثل آن پیرمرد، روزی که بیدار شوم و این ها را از یاد برده باشم مرده ام حتی اگر که هنوز نفس بکشم.
پیرمرد. پیرمرد مصری، دوستِ محمد بود. مومو. حاشیه ی پاریس. پیرمرد عادت داشت از زندگی بگوید. که زندگی بی عشق نمی شود. عادت داشت روایت کند از عشقی که در دلش بود به زنی که در جوانی دیده بود و روزگار مجال شان نداده بود. نامِ زن را یک روز اما، در میانه ی روایت نتوانست به یاد بیاورد. روزِ بعدش هم. و روزهای بعدتر. مرگ نازل شده بود. میگ همیشه بر باد رفتنِ تن نیست که. زندگیِ بی عشق مرگ است. و مومو تمامِ زندگی را در پیشِ رو داشت. نه به خاطرِ عددِ سن و سالش که هیچ کس درست نمی دانست چه قدر است. نه به خاطرِ قد و بالای نوجوانانه اش. عشق صورت های مختلفی دارد.

پی نوشت. امشب چه قدر دلم می خواهد کتابِ زندگی در پیش رو دم دستم بود.

پس نوشت. این جور وقت ها فکر می کنم که چه خوب است که یک جایی هست که تقریبا هر چیزی می شود درش پیدا کرد. کتاب را از آمازون سفارش دادم. چند روز دیگر می رسد دستم. لرزه ی خوشی زیرِ پوستم دوید وقتی پیدا کردمش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر