سرم درد می کند. شاید از بادِ سردی که بازگوشانه توی گوش هام می پیچید در راه خانه. شاید هم از ناهارِ ناخوشمزه ای که خوردم و شور بود و چرب. هر چه که هست، باز می داردم از خیره شدن به صفحه نمایش. بهتر است بروم به خواب.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر