صبح تشرم زده بود بابتِ کارهای نکرده. استادِ عزیز. اشکم دَمِ مشکم. ترکید. لرز ماند و دلهره و یأس. دست به دامنش شدم. گفتم بیا حرف بزنیم. آرامم کرد. صداش قوّتِ اثرِ فشار و گرمای دستی بر شانه را داشت. دانه دانه نشستم پای کارها. یک قدم. یک نفس. حالا کارها انجام شده. کارهایی که باید تا امشب تمام می شد. خستگیِ پر رضایتی مانده در تنم ولی. ساعت هنوز ده هم نشده اما من از نفس افتاده ام. نشسته ام خسته. می خواهم بخوابم و صبحِ زود بروم حمام و تر و تازه روزم را شروع کنم. «فردا یعنی یک روزِ عالی».
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر