۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه

صد و چهل و نه

نگاه می کنم به لیست اسامیِ کنار صفحه. بی حالت. خالی شده ام انگار. و این اسامی هر بار یادم می آورد که چه دوریم. چه دور افتاده ام از همه شان. دلم می خواهد فکر کنم مثل آن دوستِ ناتالیا گینزبورگ ام. مثل چزاره پاوزه. در «تصویرِ یک دوست» توی کتابِ «فضیلت های ناچیز» وصفش کرده. این دوست را که اهل نامه و از راهِ دور ابرازِ علاقه های مرتب نبوده و با این حال هر بار همدیگر را می دیده اند دوستی شان همان قدر ناب، همان قدر عمیق و دست نخورده توی دلش بوده. دلم می خواهد این طور فکر کنم. ادعای بزرگی است. آرزویی شاید.  رویایی. «هست» ها «بود» می شود و «رویا»ها؟ «هست» می شوند آیا؟ امید. مه گرفتگی خاصیتِ مسیری است که به فردا می رسد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر