۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

صد و پنجاه و پنج

قدیم ترها، روزِ آخرِ سال، کوزه ی آب شان را می بردند روی پشت بام، می انداختند پایین. می شکستندش. رسوبِ سالِ قبل و ماندگی هاش را با کوزه رها می کردند.
امروز صبح، نفسم در نمی آمد. نگرانی هام آن قدر زیاد و بزرگ شده بود که از مرزهای ذهنم سرریز کرد و ریخت به تنم. نفسِ سنگین و گلوی خشک و ملتهب. ماندم خانه. سرِ کلاس نرفتم. خوابیدم. هر چند بی فایده. بی قرار بودم. قرار گذاشتم که بروم خانه ای را که آگهی اش را دیده بودم دیروز، ببینم. آگهی مالِ دو هفته ی پیش بود. کورسوی امیدی که شاید هنوز کسی نگرفته باشدش واداشتم که زنگ بزنم بهشان. امیدم را التهاب نتوانسته بخشکاند. هنوز کسی نخواسته بودش. رفتم و دیدم. به دلم نشست. دلم قرار گرفت. سرمایی که این همه روز در وجودم خانه کرده بود شروع کرد به آب شدن. رفتم درخواست دادم برای گرفتن اش. امیدم جان گرفته. نشسته ام منتظر که ببینم آیا می دهند خانه را به من یا نه. آخ از آن پنجره های شرقی. پنجره های پر از آسمان. رو به طلوع. گرم می شوم. پر از امیدم.
رسوب و گرفتگی و سرما را گذاشتم توی کوزه و از بالا رهاش کردم. صدای نشاط انگیزِ هزار پاره شدنش گوشم را پر کرد. سالِ نو، حالِ نو.
یادِ فالکور، اژدهای بخت، می افتم و آتریو، وقتی به گردن می گیرند تمام کردنِ داستان های بی پایانِ باستیان را. وحشتِ باستیان که آخر چه طور؟ و چشمکِ درخشان فالکور که با بخت پسرکِ من! با بخت!
من پر از امیدم و شادی. شروعِ نیکی است برای یک سال.

پس نوشت. سال تحویل می شود. تبریکات و بغل های مرسوم رد و بدل می شود. آخرش می گویم بهش حالا مرسومات به کنار، عازمی چند ساعت دیگر. بیا بغلت کنم. درِ گوشم می گوید غصه نخور تنها. زنگ بزن هر وقت. می گویمش که تو هم. می آیم توی اتاقم. فکر می کنم کاش می توانستم عیدانه ای بدهم اش که فردا، کیلومترها آن طرف تر که تنها نشسته، نگاهش کند و لبخند بیاید به لبش. دستم خالی است اما. یادم می افتد به کلمات. به سرمایه ای از کلمات که در سرم تلنبار شده. می آیم پس نوشت می نویسم بر بازمانده ی روزم. از حسی که به آنی آمد و نشست گوشه ی دلم. دست هام خالی است امروز. امید داد می زند اما، یک روز پر خواهد شد. یک روزِ نه خیلی دور، نه خیلی دیر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر