۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سه‌شنبه

صد و چهل و یک

روزم با همه ی هیاهو و کارهایی که باید انجام شان می دادم گذشت. کارها هم بیش و کم از سر گذشت. سرم سنگین بود از خستگی. انگار سربِ مذاب بود در جمجمه ام.
هیاهوی بسیار برای هیچ. نشسته ام دارم فکر می کنم چه بنویسم. می آید می گوید خانه تان در ایران نزدیکِ فلان جا که نیست. می گویم نه، چه طور مگر. می گوید هیچ. چند دقیقه بعدتر می گوید هسته ای. تا تهِ خط را می خوانم. دلم می لرزد از احتمالِ جنگ. باهاش شروع می کنم بحث کردن. او هم جنگ دوست ندارد. می گویم تو چه می دانی از حالِ دلِ من؟ می دانم می داند حالِ دلم را. خوب می داند. با این حال دردم را در این جمله پرت می کنم بیرون و او... او آن قدر خوب از حالِ دلم با خبر است که به رویم نمی آورد اتهام ناروایی را که بهش زده ام. بعد من یک آن، یک جمله یادم می آید «و اگر نمرده باشند، پس زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند». هیاهوی بسیار بر سرِ هیچ. می خندم. می خندد. تمام. روزم به خنده و آرامش و شادی ختم می شود به همین سادگی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر