۱۳۹۰ اسفند ۲۰, شنبه

صد و چهل و پنج

با خودم فکر می کنم. روزم خوش بوده. ساعتی که برای تولدِ خودم گرفته بودم به دستم رسیده. زیباست. کارهام به موقع انجام شده. دوستِ عزیزی را دیده ام. یک ساعتی را با رفیقکی گذرانده ام. آخرِ شب گپ و گفتِ دلچسبی داشته ام. از آنها که حس شان می ماند تا در روزهایی که زندگی تیره و سرد به نظر می آید گرم کند دل را. روزم اینطور بوده. الان اما در تاریکیِ شب خسته ام و ذهنم خواب می خواهد و دلم به تلنگری فشرده شد. نگرانی بود در طنینِ جمله اش. و با این همه فاصله کلمه ها نمی توانند جبران کنند کوتاهیِ دستم را از در آغوش کشیدنش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر