سردرد از دیشب دست از سرم بر نداشته بود. قیدِ کار و فعالیت را زدم. یک روز استراحت از کارهای درسی در بحبوحه ی همه کارهایی که باید تا این جمعه انجام شود.
در عوض الان کلیدی آویزان است به جا کلیدی ام که ازش قطره قطره رویای سکوت و تنهایی و عزلتِ خودخواسته می چکد. رویا پشتِ رویا. تصاویرِ پراکنده. نشستن پای پنجره، جرعه جرعه چای نوشیدن و به افق چشم دوختن دم دمه های صبح وقتی که سپیده سر می زند. لذتِ نابِ ماجراجویی با مزه ها بی دلهره که حاصل جه خواهد شد. موسیقی به صدای بلند. تنهاییِ بی هیاهو.
در میانه ی این همه رویا، آمده می گوید که می ترسم برات. که تنهایی بیش از حدش خوب نیست. می خواهم بگویمش تو چه می دانی حدِّ تنهایی چه قدر است. تو چه می دانی خوب یعنی چه. ولی حوصله ی ادامه ی بحث باهاش را ندارم. به لبخندی مختومه می کنم بحث را پیش از شروع.
سرپناهی برای تنهایی ام دارم. آدم همیشه می تواند برود توی خیابان، توی پارک، یا توی کافه تا تنها نباشد. اما یک جایی هم لازم است که شب یا روز بشود درش تنهایی کرد. سر پناهی برای تنهایی.

آدم بعضی وقت ها دلش از آن گوشه هایی می خواهد که بخزد توش. یک پتو بکشد رویش، ، یک لیوان چای بگیرد دستش، صدای موسیقی را بلند کند، کتاب هایش را بریزد دورش و شبش را به صبح برساند
پاسخ دادنحذفآدم از این گوشه ها لازم دارد واقعاً