۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه

صد و شصت و دو

با هم بحث می کنیم. می رسد به سیاست. اخبار را دنبال می کند و من نه. تاریخ خواندن دوست دارد و من نه. با هم بحث می کنیم. از دولت ها می گوید. در دیدش همه چیز سیاه و سفید است. دولت ها را به ملت ها گسترش می دهد. ملت ها را به برچسبی سیاه و سفید دسته بندی می کند. من ذهنم اما کوچک تر از آن است که ملتی توش جا بشود. برای من هر آدمی یک دنیا رمز و راز است. برایم سخت است بنشینم یک کناری و بگویم این ها بدند چون فلان کار را کرده اند. فکر می کنم به زندگی های مختلف. که اگر جاهامان را در بدوِ تولد عوض کرده بودند من همان کارها را نمی کردم آیا؟ چه تضمینی هست اصلا؟ انگار یک رشته ی ظریفی همه ی زندگی هامان را به هم وصل کرده. نفسم تنگ می شود میانه ی بحثمان. مرا چه می شود؟ از رنجِ بی اطلاعی و ناآگاهی ام این حال آمده یا از نفرت و قضاوتی که در حرف هاش هست. سنگینیش مانده روی سینه ام هنوز. نمی دانم هنوز. خواب آلوده ام و خسته ام.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر