خستگی و ضعف و بی حالی و نگرانی و دویدن و تمام شدنِ انرژی و همین. میلِ به خواب. گلودرد. کوفتگی. امید.
سیمین هم مُرد. الان چه خوب حالم را وصف می کند آن حرفش. هذیان و حالِ خوشِ ناشی از تب.
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر