۱۳۹۱ فروردین ۴, جمعه

صد و پنجاه . هشت

یک روزهایی هست که انگار تمامش می گذرد به از این پهلو به آن پهلو شدن برای به تعویق انداختنِ شروع. آخر یکی زدم پسِ گردنِ خودم. راه افتادم رفتم دانشگاه. بی فایده. رفتم بقالی. مفیدترین کارِ امروزم بود. آمدم خانه. انیمه دیدم. نورا. تقابلِ پسرک با خودش و سرگردانی اش میانِ دو دنیا عجیب به دلم می نشیند.
سرگردانی.
خاندانی که آفرینندگان ترس اند. پدربزرگِ پسرک جایی می گوید:
You cannot see as long as you don't try to see. No matter who you are, when you encounter an existance that is far bigger than yourself, fear is the only thing that you feel. You stop noticing everything else. Even if you are able to see, you lose the ability to recognize. That is my power.
ترس را خیلی جالب تعبیر می کند پیرمرد. به فکر وامی داردم. من و ترس های این روزهام. به چرایی ترس ها فکر می کنم. به بلایی که ترس به سرم می آورد. فلج و کوری.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر