۱۳۹۰ اسفند ۲۲, دوشنبه

صد و چهل و هفت

در نگاه ها هزار قصه ی ناگفته هست. در نگاهی که پیِ نگاهی می دود. در نگاهی خیره به دیگر سو. در نگاهی که پاسخی ندارم برایش. در قصه ها هزار تردید هست. غم است که سایه می اندازد بر چهره؟ وقتی می بیند مسیرِ نگاهی را؟ من این همه را می بینم و بی تاب می شوم. می روم توی پارک. آفتاب هست. نسیمِ بهاری. دلم اما تنگ می ماند. نگاه ها مثلِ داغ اند بر خاطر. می سوزد. آن قَدَر که حتی به کلام نمی آید.

یادش به خیر. رفیقکِ آن روزها. که دچارم کرد به نوشتن احوال با دفترکی که بهم داد برای تولدم. این شعرِ نیما را نوشته بود برام:

من به راه خود بايد بروم
کس نه تيمار مرا خواهد داشت
در پر از کشمکش اين زندگی حادثه‌بار‌،
{گر چه می‌گويند نه‌}
هر کس تنهاست‌.
آن که می‌دارد تيمار مرا‌، کار من است‌.
من نمی‌خواهم درمانم اسير‌،
صبح وقتی که هوا روشن شد‌،
هر کسی خواهد دانست و بجا خواهد آورد مرا
که در اين پهنه‌ور آب‌،
به چه ره رفتم و از بهر چه‌ام بود عذاب‌؟

بهترم. زنده ام. آیتی بهتر از این هم لازم ندارم برای بهتر شدن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر