۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

صد و چهل و سه

گمان می بردم توانِ بیداری و فعالیتم را از کف داده ام. که پیر شده ام و خسته. دیشب فهمیدم که نه. هنوزم آن شوق هست. که بخواهم زندگی ام را در سکوت شب پی بگیرم. بخوانم. بفهمم. بنویسم. امروز هم ادامه دادم. شوق بود آنچه گم کرده بودم. الان نشسته ام در پارک. رضایتم از امروز تکمیل می شود به نوای موسیقی. به شورِ مردِ پیانو نواز که خستگی ناپذیر می آید اینجا. رنگ می پاشد به زندگی ها و می رود. بی چشمداشت. دو سطلی که می گذارد که مردم درشان پول بریزند به کنار. زندگی است بالاخره. خرج دارد. خوشحالم امروز. از آن خوشحالی های ساکت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر