۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

صد و چهل و دو

انگار در دلِ من جیوه آب می کنند. همین بی مقدمه آمد در ذهنم. این را اغلب نگرانی هاش که زیاد می شد می خواند. من الان نگران نیستم. فقط خسته ام. دلم می خواهد بروم زیرِ سایه ی یک درخت، ترجیحاً تک درختی، کنار جاده در حاشیه ی یک مزرعه دراز بکشم. تابستان باشد. آفتابِ داغ و سایه ی خنک و صدای جیرجیرک ها از توی انبوهیِ مزرعه بیاید. کلاهم را بکشم روی صورتم. خوابِ عمیقِ میانه ی روزِ مسافر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر