۱۳۹۰ اسفند ۲۶, جمعه

صد و پنجاه و یک

یک تکه از من می ماند آنجا که رهایش کردم. غمِ توی چشمهاش میخکوبم می کند آنجا. من اما، از ترسِ اشک ها، به نهیبش که برو دیگر، برو سوارِ قطار شو، پشت کردم بهش و سوارِ قطار شدم. دو پاره شدم. ماند یک تکه ازم، تا نمی دانم کِی. آنجا. رویِ آن سکوی پر ازدحام.
پاهای لرزان، دوریِ شانه هایی برای تکیه دادنِ سر و رها کردنِ بغض را چندین برابر به رخِ آدم می کشند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر