۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه

چهارصد و پنجاه

آمده می گوید برو کارآموزی. پولش که خوب است. معطل چه هستی پس. وسوسه می شوم که برایش توضیح بدهم که آنچه برای تو خوب است ممکن است بهترین گزینه ی من نباشد. این هفت هشت ماهی که اینجا گذرانده مدام در فکر پول است و پول در آوردن. من اما در تمامِ روایاتم درآمدِ این دوماه در زندگیِ آینده ام بی تاثیر است. سودِ کوتاه مدتی است که به صرفِ یک تابستان نمی ارزد. اسمش را بگذار حماقت یا درایت فرقی نمی کند. می خواهم این تابستان را داشته باشم برای خودم. برای نقش و نگار زدن بر قالیچه ی افکارم. برای آرام گرفتن.
بگذریم.
این روزها ذهنم می گردد و باز می گردد سمت پیشنهاد وسوسه انگیزِ دوستی که اینجا که برای خودت می نویسی خوب است ها، اما خوب است یک جا هم برای مخاطب بنویسی. با این حال هراس هست. که از چه بنویسم که بعد از دو هفته خشک و بی بر نشود. چند وقت قبل تر خواسته بودم در جای قدیمی ترم شروع کنم به قصه وار نوشتن. کوتاه و در هم و بر هم حتی. چند صباحی ادامه دادم. اما زیرِ بارِ روزمرگی ها مدفون شد و از یاد رفت. حالا هی وسوسه می شوم بروم یک جایی شروع کنم هر روز یا مثلا یک روز درمیان، قصه و داستانک ببافم. تو بگیر تمرینِ پی گرفتنِ رویاها. تمرینِ زیستنِ زندگی های دیگر. گمانم به جای این گمانه زنی ها بهتر است بروم شروعش کنم. همین امشب اصلا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر