۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

چهارصد و چهل و دو

امروز یک نقلی از آقای معروفی خواندم. بعد تقلا شروع شد در ذهنم. میان قاضی و گریس. یا شاید پدر گریس. درگیری دیرین میان آنکه می خواهد بفهمد و بشریت را بی مهابا دوست بدارد و در آغوش بکشد این پیکر زخم خورده ای را که مدام بر رنجش خود می افزاید با آنکه می خواهد ببیند و بفهمد و دوست بدارد اما دوست داشتنش را در مجازات خطا بروز می دهد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر