۱۳۹۲ فروردین ۶, سه‌شنبه

چهارصد و چهل و هفت

خوش گذشت. انتظارِ دیگری هم نمی رفت. سه سال دوری باعث می شود آدم قدرِ دوهفته که هیچ، یک ساعت را هم بداند.
در روزمرگیِ ساده ی این دو هفته مان، آوردمش توی زندگیِ هر روزه ام. بی هراس تمام شدن دو هفته. در بی اعتنایی مان به زمانی که چه بخواهیم و چه نه می گذرد، کیفیتِ بی قیدی بود. انگار که زمان در ما مرده باشد و ما بر زمان خفته باشیم و دنیا آن قدر کوچک شده باشد که دست های من بتواند در آغوش بکشدش چه اینجا باشد چه آنجا. امروز رفت. توی فرودگاه شوخی و خنده ی آخرمان را هم کردیم. هم دیگر را بغل کردیم. او رفت به سمتی و من ایستادم کمی. بر نگشت که دست تکان بدهد یا چیزی بگوید و من چه قدر خوشم آمد از خداحافظیِ ساده مان که به هیچ جامان نبود که سه سال بود ندیده بودیم هم را و دفعه ی بعد معلوم نیست کِی باشد. یک جور بی تفاوتیِ سرزنده که زل می زند توی چشمِ زندگی که هی، بازیِ بعدی ات را رو کن حالا.

پس نوشت.

مثل کبریت کشیدن در باد زندگی دشوار است
من خلاف جهت آب شنا کردن را،مثل یک معجزه باور دارم.
آخرین دانه کبریتم را میکشم در این باد...هرچه باداباد.

سهراب سپهری

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر