دستت را می گذاری روی دستگیره ی در و می بینی اش که دستش را گذاشته روی دستگیره ی در و یادت می آید که لنگه ی دیگر در آن سویی که او هست دستگیره ندارد. سریع دستت می لغزد روی لنگه ی دیگرِ در و هر دو لنگه را همزمان باز می کنید. او که وارد می شود و تو که داری می روی بیرون یک آن نگاهتان گره می خورد به هم. لب هاش یک تکان محوی می خورند و لبخندی می لغزد توی آن نگاه. لحظه می گذرد چهره می گذرد اما لبخند در ذهنت ادامه می یابد.
ماه، گِرد و تپل نور می پاشد به چشمت. داری راه می روی و فکر می کنی به شعری که امروز روز دیوار دانشگاه نوشته ای. دیوارِ توی ناهار خوری که یک نفر بازیِ هر کس یک چیزی به زبانِ خودش بنویسد اینجا را شروع کرده برش. دراز کشیده ای روی کاناپه و فکر کرده ای چه بنویسی و از یک جایی از عمقِ خاطراتت یک شعر سر بر آورده با همه ی خاطراتش. حضوری مشکوک... تمرینِ خوش نویسی مان بود. و آن کلاسِ هنرِ آن سال. آن شعرها. آن آشوب های ذهنی. چه به موقع بود.
حضوری مشکوک در درون
و حضوری مشکوک در برون
مرزی مشکوک میان ِ برون و درون ــ
عشق را چهگونه بازشناختی؟
کجا پنهان بود حضور ِ چنین آگاهات
بر آن تودهی بیادراک
در آن رُستاق ِ کوتاهنوز؟
سِفرِ شهود - شاملو

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر