۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

چهارصد و چهل و سه

دیشب لپتاپم بی هیچ اخطاری یکهو غش کرد. در میانه ی کاری بودم. رفیق پیرم را آن قدر می شناسم که بدانم به این سادگی ها نمی میرد. آن قدر از این بدترش را پشت سر گذاشته ایم که بدانم فقط کمی استراحت می خواهد. این است که به هر دومان استراحت دادم. امروز بیدار شده و سرحال است. من اما خالی ام امشب. خالی از حرف های تازه. خالی نه. اما میلم به سکوت است. یا نهایتا اگر گوش محرمی باشد یک زمزمه وار گپ و گفتی. کسی نیست اما این وقت شب. حرف زدن گاهی گوش می خواهد نه چشمی که بخواند اگر که بخواند. که مثل فریاد است توی کویر. بدجور پژواکی که وجود ندارد را به رخ آدم می کشد بعضی وقت ها.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر