۱۳۹۲ فروردین ۸, پنجشنبه

چهارصد و چهل و نه

امشب بگی نگی غمگینم. نه از آن طور غم ها که آدم را فلج کند. یک جور طعم گسِ خرمالوواری نشسته به کامم. که خوش ام اما یک غمِ محوی هم آن گوشه هست. دو سه روز دیگر می روند مسافرت. دو سه روز دیگر پنج مان می شود چهار و یک. یک جورِ عجیبی است این خو گرفتگی ام به این دوری ها. سرم هم درد می کند. یک جورِ خوبی هم هیجان زده ی مسافرتی ام که نه عازم اش هستم و نه مقصدش. با این حال شوقم می آید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر