خسته ام و خواب آلوده و دلم می خواهد بروم یک گوشه بنشینم و بدون اینکه نگران باشم که کسی بیاید و خیال برش دارد اندوهگینم و نیازمند حضور، زانوهام را بغل کنم، سرم را بگذارم روی زانوهام صورتم را پنهان کنم. انگار که توی پیله ای نامرئی. که هم گرم باشد هم خلوت و بی شتاب. که فکر و خیال ها را دور بریزم که خوشحالی ام آلوده شان نشود.
پی نوشت. بیست روز مرخصی. کسی می آید بعد از این همه وقت. و چند صباحی با هم ایم بعد از این همه وقت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر