۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه

چهارصد و پنجاه و یک

یک جایی توی فیلم هفت سال در تبت، دالایی لامای ده دوازده ساله نشسته توی یک اتاقِ شیشه ای، کشورش مورد هجومِ چین است آن روزها. جنگ و خونریزی. دالایی لاما نشسته توی آن اتاقِ شیشه ای. رفیقِ اتریشی اش می آید پر از هیجان که من یک راه پیدا کرده ام که از مرز رد شویم. ارتش چین اگر به اینجا برسد معلوم نیست چه کارت بکنند. بیا برویم. پسرک بحث را عوض می کند. می گوید که وقتی دلش عزلت می خواهد می آید توی این اتاق. بعد با خنده می گوید که یک اتاقِ شیشه ای آن قدر ها هم آدم را از بقیه ی دنیا جدا نمی کند ولی.
*
آمدم یک چیزی بنویسم اینجا. بعد فکر کردم که اگر آدم های مربوطه بخوانند چه. بعد فکر کردم که ای بابا در نوشتن هم تعارف و ریا؟ اصلا تف تو ریا. یک چیزهایی هست که خیلی وسوسه انگیزند. تو بگیر مثلا دعوتی به یک کنسرتِ خیلی خوب. بعد ولی یک خاطره هایی که با آدم های شرکت کننده داری باعث می شود فکر کنی که ولش کن اصلا نمی ارزد. آن قدر که دلت نمی خواهد مجالی پیش بیاید که مبادا روز از نو روزی از نو بشود.
*
یک وقت هایی آدم دلش می خواهد یک سیلی هایی را که در گذشته به افرادِ مزبور اهدا نکرده، برگردد به شان بدهد. یک جورهایی اصلِ انصاف مثلا. که نه به جانِ تو کوتاهی از من بود که همان موقع دستم را توی جیبم مُشت کرده نگه داشتم و صاف و بی مهابا نخواباندمش بر صورتت. یک فریادهایی هم هستند که چون به موقع آدم بر نکشیده شان تبدیل می شوند به چُس ناله. هوار و سیلی واکسنِ چس ناله های تهوع انگیزِ مزمنی هستند که یخه ی آدم را می گیرند بعدترها. چند روز پیش مچِ خودم را وسطِ یک سری غرولندهای تاریخ مصرف گذشته گرفتم. الان هم نمی دانم چرا یادِ یک آدمی افتادم که شش سالِ پیش شاید چهار یا پنج بار باهاش گپ زدم و تمام شد وقتی که یال و کوپال به رخ کشید و من ماندم با یک جور بیزاریِ تلخ و یک طور ناامیدی از نوعِ بشری که ماییم. چه قدر غر و ناله بر سر رفقام هوار کردم تا که گذشتم از آن تلخی. و فکرش را که می کنم چاره اش یک سیلی بود و شاید هم آن سیلی آن آدم را هم یک تکانی می داد مثلا.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر