۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

صد و هشت

مثل این است که آدم «موزماهی» باشد و روز، «یک روزِ خوب برای موزماهی»*. با استادش گپ زده باشد. یکی دو تا مقاله ی به غایت هیجان انگیز پیدا کرده باشد. به کارهای اداریِ عقب افتاده رسیدگی کرده باشد. ورزش کرده باشد. یک ساندویچ خوشمزه خورده باشد. رفیقِ شفیقی را دیده باشد. تمرینِ گروه کر رفته باشد. آواز خوانده باشد. آمده باشد خانه شامِ خوشمزه خورده باشد. بعد برود ایمیل هاش را چک کند و به پیامی از آدمی که به تنهایی برای ایمان آوردن به قابلیت های دیگرآزاریِ نوعِ بشر کافی است، تمام این ها در یک لحظه پاک شده باشد از ذهن اش. بعد بیاید از تلخی بنویسد اما ببیند که نه، این روز تلخ نبوده که بازمانده اش بخواهد تلخ باشد. بعد دوباره به ایمیلی که گرفته فکر کند و ببیند که می تواند راحت شانه بالا بیندازد که اصلا گورِ باباش! روزِ خوبِ موزماهی بیدی نیست که به این بادها بلرزد.

*آقای سلینجر یک قصه دارد به این اسم. البته آن قصه اصلا راجع به روزِ خوبی نیست. روزِ خوب برای موزماهی ها که لزوما روزِ  خوب برای آدم ها نیست. اصلا روزِ خوب  یعنی چه؟ از امروز تا فردا کلی معنی اش می تواند بالا پایین شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر