ترس می آید. می نشیند توی دلم. می شود سرمای توی پاهام که با هیچ پتو و بخاری ای گرم نمی شود. آقای بولگاکف می گفت بزرگترین گناه است ترس. گناه خواندنش اما دردی از من دوا نمی کند. ترسی که نه می دانم از چیست و نه می دانم از کِی و چه طور گریبان گیرم شده.
«به کجای این شبِ تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را؟» نیما چندین و چند سالِ پیش این ناله را سر داده، امشب همین جور هی در سرم می چرخد این ناله.
روزم پر از اتفاقاتِ خوب بوده. اما «در این شبِ سیاهم گم گشت راه مقصود»ِ آقای حافظ، وصفِ مختصر و مفیدِ حالِ بازمانده ام است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر