۱۳۹۰ اسفند ۵, جمعه

صد و سی

خواب آلوده ام. قصه ی سیزده اسب همین طور در سَرَم تکرار می شود. صدای محزونِ راوی و نوای غمگین سازها. سرنوشتِ محتوم.
امروز دوستِ دوستی را دیدم. چشمهای درشتِ تیره ای که ته شان غم بود، اما وقتی لبخند می زد برقِ دلنشینی می آمد تویشان. مثل طلوعِ زهره بعد از غروب.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر