نوشته برایم که ازم داشته فاصله می گرفته. که عزلت می طلبیده. لبم منحنی می شود. کاو. شاد. دیروز داشتم فکر می کردم بهش. دیروز داشتم با خودم فکر می کردم که این دخترک هم انگار مثل من دارد غارنشینی می کند این روزها. که باید صبر کرد و دید. بعد امروز برایم نوشته از به ستوه آمدن از عزلت. لبخند به لبم آورد. اجرِ صبر چه بهتر از این؟ آمده بیرون از غارش. و هنوز هستم برایش. هنوز هستیم.
حالا من ولی خودم تهِ غارم این روزها. بعد دلم فشرده می شود از بی صبری ها. از تغییراتِ ناگزیری که وقتی بیایم بیرون باهاشان رو به رو می شوم. از سردی ها و دوری های ناگزیری که خواهم دید. دلم فشرده می شود ولی مثلِ کرمی ام که رفته توی پیله اش. به امیدِ تغییر.
دلم می گیرد از صمیمیت هایی که این روزها توانِ پاسخ دادن شان را نمی بینم در خودم. دلم فشرده می شود، مثل درختی که برگ هاش را یکی یکی از دست می دهد.
***
از گرفتگی ها و کوفتگی ها چیزی نمی ماند در مقابل هیجانِ سفرِ فردا! دارم می روم بِل لَبز* برای یک سمینارِ یکی دو ساعته. خوشی می دود زیر پوستم. فردا روزِ ولنتاینم را می خواهم با علم و دانش بگذرانم. و این چنین موجودِ فرخنده ای هستم که از فکرِ این سفرَکِ فردا، قند توی دلم آب می شود. امروز با استاد راهنمای عزیز داشتم راجع به سفرکِ فردا حرف می زدم. که چه طور بروم و کجا و کِی. ماجرای دانشجوهای دیگرش را گفت که چه طور تقریبا گم شده اند بارِ اول که می خواسته اند بروند آنجا. بعد آخرش گفت اصلا اگر هر مشکلی پیش آمد زنگ بزن به خودم. تعجب کرده بودم. چون معمولا سه شنبه ها نمی آید دانشگاه. پرسیدم مگر در اتاقِ کارش خواهد بود که من بتوانم زنگ بزنم بهش. نگاهم کرد با آن خنده ی گرمِ توی چشم هاش. گفت شماره موبایلم را می دهم. اگر کاری پیش آمد زنگ بزن. گمان می کردم یادش برود. نیم ساعت بعدترش دیدم ایمیل زده بهم شماره اش را. دلم گرم شد از بودنش. ساده گرم می شود دلم آنجا که توقعی ندارد.
Bell Labs

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر