۱۳۹۰ بهمن ۲۸, جمعه

صد و بیست و سه

من هی تلاش می کنم زندگیم را بیاورم توی این لحظه، همین یک نَفَس. اینجوری اوقاتم خوشتر است. اینجوری راحت تر می توانم دوام بیاورم بی اعتنایی ها را، سکوت ها را و فاصله های عظیمِ زیرِ یک سقف را. بعد می آید می گوید شاید یک موقعی چندین سال بعد توی خیابان به هم برسیم و حرف بزنیم بالاخره... در جمله اش غرابتی بود که بی تابم کرد. یک جور بد بینی به آینده. نا امیدی از اکنون. زود تمام کردم صحبت را. خسته تر از آن بودم که بگذارم ادامه پیدا کند و ضربت محتوم شود.

هنوز خسته ام. خوشحالم اما. فردا می روم شهرِ مجاور، دیدنِ یک دوستِ عزیز.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر