۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

صد و دوازده

در قصه ها رگه هایی از جنون هست. آنجا که روزمرگی می شکند. امروزم بی جنون گذشته. کشک و بادمجانِ شام اوجِ امروزم بوده. یا شاید کمی قبل ترش گپ و گفتی که داشتم و بین لذتِ صمیمیت و دردهایی که ازشان حرف می زدیم در نوسان بود. بغضی که می آمد و می رفت و نمی شکست بلکه رها شوم. دلم جنون می خواهد. جنونی از جنسِ پیش از طلوع. از جنسِ قطارِ نیمه شب.
الان یک لحظه سرم گیج رفت. انگار معلق شدم در فضایی بی وزن. بی زمان. سهمِ جنونی چه کوتاه...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر