۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

صد و سی و دو

صبح بیدار می شوی. با خودت فکر می کنی که آن قدرها هم روزِ خاصی نیست. آفتابی. با ابرهای پراکنده و شلاقِ باد و زوزه ی که در گوشِ آدم تکرار می شود و تکرار می شود و ذهن معطوف گرمای دلچسبِ فضای تاریکِ زیرِ پتو می کند. تولدت است و تکنولوژی مجال نمی دهد فراموشش کنی. از دیشب که آدم ها شروع کرده اند به تبریکات پراندن. به عزیز شدنِ سالی یک بار فکر می کنی. لبت به کژخندی کش می آید. فکر می کنی که در این یاد کردن های سالی یک بار هم صمیمیتی هست اگر که آدم توقعی نداشته باشد. هیچ توقعی. بعد یادت می آید تلاش های مکررت برای توقعی نداشتن و به خودت می خندی و سرخوشانه فکر می کنی که به هر حال تلاشی بوده برای به ارمغان آوردنِ لبخندی، حتی اگر فقط سالی یک بار. بعد توی دلت شادی می آید و قدردانی.

یادت می افتد دیشب گفته که دلش می خواهد غافلگیرت کند ولی دستش از اینترنت کوتاه است و نمی تواند چیزی پیدا کند. فکر می کنی به آن تولدِ دخترک که چه نقش ها که بازی نکردید تا غافلگیرش کنید. و آن دقایقی که به خاطر نقش ات ایمان آورده بود که بی وفاترین و سنگدل ترین رفیقی هستی که به عمرش دیده. یادت می افتد به برنامه ریزی هاتان و ریزِ نقش ها را چیدن و به هر کسی گفتن که چه طور و کجا و کِی. اینترنت نبود. دلِ فرخنده بود و سرخوشی. دلت مالامالِ شادی می شود وقتی فکر می کنی به دو ماه دیگر که می خواهی سرش بازی اس در بیاوری که تولد امسال اش را فقط آلزایمر بتواند از حافظه اش پاک کند.

گوشِ گرفته و روزی این همه دلنشین. درد همه جا هست و هیچ خوشی ای کامل نیست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر