۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

صد و سی و چهار

دلهره ی صبح امروز را توانستم بدل کنم به «هر چه می توانی بکن». آنچه توانستم زیاد نبود شاید، اما خوشحالم که نماندم در ترس و لرز و فلج. خوشحالم. همین.
با دوستی حرف می زدم، از دلهره ی مشابهی گفت که گریبانش را گرفته. قرار شد برای اینکه کارهاش پیش برود هر روز باهم راجع به کارهایی که در طول روز انجام داده ایم حرف بزنیم. بعد برگشت بهم گفت یعنی هر روز حرف بزنیم. گفتم آره. هر روز. فکر کردم آن همه دورتر، توی یک قاره ی دیگر، اما چه نزدیک است بهم. گفت می دانی، هر بار که حرف می زنیم امید به زندگی ام زیاد می شود. حرف اش هی تکرار شد در ذهنم. خوشحالم الان. در حد ترکیدن. در حدی که می خواهم باز شود قفسه ی سینه ام و این انبوه خوشی را بریزم در دنیا بلکه بهتر شود حالش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر