صبح بیدار شدم. چند بار با خودم کلنجار رفتم. حتی پاشدم رفتم آبی به دست و رو زدم. اما خستگی و خواب هنوز سنگین می چرخید توی رگهام. برگشتم توی تخت دراز کشیدم. ساعت هفت و نیم بود. امتحان که دارم به خودم مجال می دهم که هر چه قدر که تن می طلبد بخوابم. رو همین حساب است که امتحان های بعد از ظهر را دوست دارم. به جایِ تمام شب هایی که خواب نمی بینم، خوابِ امروز صبحم واضح ماند در یادم. بیدار شدم منگ بودم هنوز. مرزِ خواب و بیداری ام محو شده بود اینقدر که واضح بود خوابم. خواب می دیدم می خواهم بروم از اینجا. بروم به کشور مجاور. بروم به یک جای دیگر و از نو شروع کنم. درس را، زندگی را. کلا. بعد توی همان خواب، به خودم نهیب زدم که آخرش وادادی و بریدی و فرار می خواهی بکنی و از این حرف ها. آماده ی رفتن بودم در خواب. بعد یکهو دلم گرفت. این شهر، آدم های توش. آدم هایی که این طرف مرزند و اگر بروم آن طرف معلوم نیست کی دوباره ببینمشان. چهره ها، لبخندها. از خواب پریدم. طول کشید تا بفهمم خواب بوده. دلم لرزید از ترسی این طور عمیق و نهان که این قدر راهی به بیرون نیافته در خواب خودش را به رخم کشید. ساعت هشت صبح. پا شدم، رفتم صبحانه خوردم، رفتم دانشگاه. مرور درس. گپ و گفتی برای شادی بخشی به یک دوست. امتحان. پیاده برگشتن خانه. به رفیقی که این چند روز چندبار زنگ زده و نشده حرف بزنیم زنگ زدم و انگار هم گامم شده بود در پیاده رویِ عصرانه ام.
هنوز توی ذهنم چرخ می خورد آن خواب و ناگفته هایی که می خواست بگوید بهم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر