۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

صد و هفده

خانه نبودم شب. قرار نبود نباشم. قرار بود بروم چند ساعتی با هم باشیم. اما ناگهان اشتیاقی به نشستن همان جا و هیچ نگفتن فرایم گرفت. نشستیم در خلوت و تاریکی باشگاه مشت زنی دیدیم. عجیب بود. پر از خشم و نفرت. با این حال دوست داشتم اش زیاد. خوابیدم تا صبح. آسوده، مثل خوابِ کودکی که بعد از یک عالمه گرگم به هوا بازی کردنِ تمامِ روز، می خوابد به امید شادی هایی که فردا براش در آستین دارد. بیدار که شدم اما، بارِ این نوشته ها و دیرکردشان مانده بود بر دوشم. تا الان که دارم می نویسم. باری خودخواسته و سنگین. مثلِ بارِ بدقولی. اشکم را داشت در می آورد این بار. اما به دیدنِ لبخندش می ارزید. هزار تا از این بارها را می توانم ببرم با خودم تا آخرِ دنیا. برای آن لبخندی که توی چشم هاش بلد است قایم کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر