۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

صد و بیست و دو

سرش را می گذارد روی شانه ام و می گذارد اشک هاش سرازیر شوند. ساکت موهاش را نوازش می کنم. هیچ وقت یاد نگرفته ام با واژگان تسلا بدهم کسی را. صبر و سکوت و نوازشی که هی، می دانم سخت است، می دانم تلخ است و سرد. من اما اینجام. هستم تا گرمام را باهات شریک شوم. هستم تا سنگینیِ اشک هات را بر شانه ام بکشم.
صبح که این طور شروع شد. هر کدام رفتیم پیِ کلاس ها و کارهامان. دلِ من اما ماند پیشش. بعد از ظهر، یک دو ساعتی نشستیم کنارِ هم. حرفِ خاصی نزدیم. می دیدم غمِ توی چشمهاش را. بعد دوباره هر کدام رفتیم پیِ کارمان. من، تمرینِ گروهِ کر و او یک ملاقاتِ کاری در دانشکده.

هنوز عقبم از برنامه ی کارهام. هنوز ننوشته ام چیزی را که باید می نوشتم تا فردا. دلم اما گرم است. سخت ترین مرحله را پشتِ سر گذاشته ام. امروز شروع کردم. بالاخره.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر