خستگی و میلِ خواب و راهی در پیش تا رسیدن به خانه. ناگهان فرقِ خانه و اقامتگاه آمد توی ذهنم. این ترانه.
۱۳۹۱ شهریور ۲۴, جمعه
۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه
سیصد و سیزده
موتزارت و مرثیه اش. این ترم قرار است این قطعه را تمرین کنیم. امروز یک دور از رویش خواندیم. زیبا است. آدم را منقلب می کند مرثیه ای که مرگِ هنرمند، ناتمام گذاشته اش. موتزارت آیا داشته برای خودش مرثیه می سروده؟ چه می گذشته در دلش؟
۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه
سیصد و دوازده
دیشب بی لپ تاپ رفتم خانه. سکوتِ اینترنتیِ لذت بخشی بود. دیروزم یک پارچه خوشی بود. پر از انرژی، پر از شوق. از کلاس ها بگیر تا صحبت توی جلیه ی استادها، تا اولین جلسه تمرینِ گروه کرِ جدید. تا شام و با شوق و ذوق این همه را برای عزیزی تعریف کردن. روزی محشر.
۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سهشنبه
سیصد و یازده
آدم دوست دارد تشویق بشنود گاهی. که کسی بگوید که می بینم این کارها را که می کنی. که برو جلو. که خودت را نباز. نه اینکه اگر این تشویق نباشد آدم دربماند. نه. مثلِ شیرینی می ماند. یک وقت هایی خوردنش می چسبد. معنی اش این نیست که اگر دستت به شیرینی نرسد می میری. اما لذتِ آن گه گدارش را نمی شود کتمان کرد. نباید اصلا. امروز هم همین شد که کلی روزم خوش شد. درست همان روزی که تیرِ خلاص را زده ای به مشکلی و گفته ای اصلا همین است که هست، حالا که دو ماه طول کشیده و حل نشده، دیگر وقت تلف نمی کنم برایش، خلاص. درست چنین روزی، می روی و بیست دقیقه با آدمی که در پنجاه سالگی از اغلبِ بیست ساله هایی که می شناسی پرامیدتر است و پر انرژی تر، حرف می زنی و پر می کندت از امید. از اینکه این کارهایی که در تکاپویی برایشان، این تغییراتی که می خواهی در دانشگاه شروع کنی، بهتر از آن که خیال می کنی پیش رفته. مجرب تر است از تو. گوش می دهی و ایده می گیری و پر می شوی از انرژی و امید. روزت خوش است. اوقاتت خوش است. نشاط از همه سو هجوم می آورد و لبریز می شوی.
۱۳۹۱ شهریور ۲۰, دوشنبه
سیصد و ده
الان که اولِ صبح است، امروز که یک شنبه است و هوا عالی است، آفتابی اما خنک، می خواهم بروم در فضای باز، کتاب بخوانم. بنویسم. تا فردا صبح هم دست به لپ تاپ نزنم. این است که بر خلافِ عادت، الان که اول صبح است آمده ام اینجا. که بگویم امروزم قرار است بی دغدغه باشد. به خوشی. بی بازمانده ای بیش از این بشارت.
۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه
سیصد و نه
روزت را خیلی دیر شروع می کنی. آن قدر که الان، در این ساعتِ بعد از نیمه شب، هنوز احساسی شبیهِ سرِ شب داری. سرِحال. پرانرژی. سکوتِ اینجا اما امشب عجیب دو پهلو می زند. تنهاییِ دوپهلو. از یک طرف خوش خوشانت است به تنهایی، صدای موسیقی را بلند گذاشته ای که پر کند گوشه ات را. از یک طرف اما دلت می خواهد الان داشتی ورزش می کردی. شنا می کردی. آدم شنا که می کند یک جورِ خاصی تنهاست. تنهاست و تنها نیست انگار. دستِ نوازشِ آب، معجزه ی نفس، تماسِ دست به لبه ی استخر بعد از شنا کردنِ یک طول. و بعد یک درنگ. دیدنِ همه ی آدم های دیگر. یافتنش میانِ آب. بی کلامی حتی. گاهی لبخندی شاید. تنها هستی و نیستی.
حسرتِ شنا امروز ماند به دلم. می خواستم شب بروم استخر. ساعتِ نه رسیدم آنجا. بعد فهمیدم که هفته ای یک روز فقط ساعت هشت تعطیل می شود به جای ساعت یازده، آن هم شنبه شب است. دست از پا درازتر برگشتم اینجا. کارم را دوشنبه باید ارائه بدهم. نشسته ام الان که مثلا کارهام را جمع و جور کنم بگذارم توی اسلایدها مرتب. امیدم است که تا صبح تمام شود. خوشم. تنهاییِ اینجا اما امشب یک حالی است. امشب اما باید کارم تمام شود. فردا را می خواهم به شنا شروع کنم و بعد هم مطالعه در پارک. بی دغدغه.
۱۳۹۱ شهریور ۱۸, شنبه
سیصد و هشت
نشسته ایم به حرف زدن راجع به آفریدنِ چیزی از نیستی. آدم ها پر از ایده اند. ایده ها اما امید می خواهند و پیگیری و گرچه رگه هایی از امید می بینم درشان، اما بویی از پیگیری در میان نیست. آدم باید آستین بالا بزند. نمی شود که هی نشست منتظر بلکه یک نفر دیگر بیاید کاری را آدم دلش می خواهد انجام شود انجام بدهد. مثلِ سرمایه گذاری است. نمی شود انتظارِ سود داشت بی خطر کردن.
اشتراک در:
پستها (Atom)
