۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه

چهارصد و هشتاد و دو

من به کلام باور دارم. جر و بحث هم به نظرم لازم اند. همه اش که نمی شود لبخند باشد نمی شود که همه اش به بله همین طور است که می گویی بگذرد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

چهارصد و هشتاد و یک

بی نظم شده ام. انگشتانم هم بی قرار شده اند. خسته ام اما خواب نمی آید. فردا قرار است گپ بزنیم. می دانم هیچ اتفاقِ خاصی نخواهد افتاد. این همه خیال های سنگ واکندنی که در ذهن دارم هیچ خواهد شد وقتی که بنشینیم و باز از موعدِ چهار هفته ی دیگر بگوید و مقاله ای که مثلِ قارچ امیدواریم سر از خاک در بیاورد به فاصله ی یک غروبِ بارانی و صبحِ شبنم-ناکِ آتی. کلا این قمر و عقرب هم خوشند به وصال این روزها.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

چهارصد و هشتاد

کماکان سردرد و خستگی. آخرِ هفته ی مریضی. فردا هم چه خوش چه ناخوش روزِ کار است. پیرِ غرغروی درونم امروز زده بالا. بروم قبل از اینکه به افتضاح بکشد اینجا را.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه

چهارصد و هفتاد و هشت

سرما را صبر کردم بهار بیاید و نایاب شود تا با تفاخر بخورمش. بروم دراز بکشم که این آب دماغِ لعنتی به هیچ صراطی مستقیم نیست الا به گرانش و الان است که بریزد.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه

چهارصد و هفتاد و هفت

قمر و عقرب کماکان در حالِ معاشقه اند و بی خوابی هاش نصیبِ ما! آدم ولی گوشش پر می شود و می گذاردشان به حالِ خودش و زندگی اش را پی می گیرد. بعد می بیند این همه در گیری های ذهنی هم می گذرند و زندگی بهتر از آن است که آدم به کامِ خودش تلخی بریزد و چنگ بزند به اندوه هاش. می گذارد و می گذرد و قمر و عقرب هم به وصالشان خوش باشند، ما که بخیل نیستیم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

چهارصد و هفتاد و شش

مثل این است که به آدم بگویند رفته بودی سفر، وطنت را آب برد. من دیگر جایی ندارم بروم.

کپی رایتش نمی دانم از کیست. یک موقعی بهار این را یک جا گفت. من از همان موقع مانده در ذهنم. یک شب هایی هی یادم می آید. یک شب هایی مثلِ امشب.