خستگی مانده به جانم. از دلهره ی احتمالاتِ ناچیز و قدم به قدم پس زدنِ دیوارها. دیوارهای پشت به پشت.
۱۳۹۳ خرداد ۱۴, چهارشنبه
۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سهشنبه
هفتصد و شصت و شش
خاطره بار می شود به دوشِ آدم. خیال می کنی عبور کرده ای. خیال می کنی هر چیزی را که توی دو چمدان جا نمی شده، همان چهار سالِ پیش گذاشته ای و گذشته ای. خیال می کنی تمام شده است. تمامش یک بعد از ظهر است توی یک کافه. گپ و گفتی که از شلوغیِ خیابان های اینجا و خلوتیِ خیابان های آنجا شروع می شود و می کشد به مرورِ خاطراتی که چهار سال است توی قفسه های ذهنت دست نخورده اند. خاک بلند می شود در ذهنت. با خودت فکر می کنی این گرد و خاکی که در دلت بلند شده نکند همانی باشد که رسیده به آسمان آن شهر؟ نکند شروعِ این بادی که درختانِ آن شهر را ریشه کن کرده، نفسِ عمیقِ تلخی بوده باشد که تو یک روز کشیده ای و جرئت نکرده ای آه بنامی اش، بس که امید بریده ای از آمدنِ آه، که می دانی کاری ازش بر نمی آید...
۱۳۹۳ خرداد ۱۲, دوشنبه
هفتصد و شصت و پنج
آدم است دیگر، هر چه قدر هم به خودش بگوید تمامش تکنینک های بصری است، که این خشونتی که بر صفحه ی تلویزیون می بینی حربه ای است برای قلقلک دادنِ عواطفت، برای درگیر کردنت با قصه، نمی تواند با خودش کنار بیاید که این حجم از خشونتِ عریان واقعا لازم بوده. دلم دارد به هم می خورد هنوز. انگار یک لایه کلفت خون نشسته روی صفحه ی تلویزیون. فرقی هم نمی کند چه نگاه می کنم. گمانم چند وقتی طول بکشد تا این لایه نازک بشود و برود. هر جور فکر می کنم نمی فهمم چرا این میزان خشونتِ آشکار باید لازم باشد. یعنی اگر کمتر از این عریان بود به قدر کافی اثر نمی کرد بر مخاطب؟ مرزِ کافی کجاست واقعا؟
۱۳۹۳ خرداد ۱۰, شنبه
هفتصد و شصت و چهار
آقای تیرسن می نوازد و شبِ من خاطره می شود. اولین کنسرتی که می روم، آقای یانِ عزیز است و آلبوم جدیدش، بی نهایت. هنوز مستِ مستم از موسیقی اش. از قصه هایی که با نت های موسیقی اش روایت می کند. زنده ایم که روایت کنیم. من به واژه، او به نوا، دیگری به تصویر...
دلم تنگ شد چرا؟ دلم خواست کنسرت تمام نمی شد.
۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه
هفتصد و شصت و سه
هر روز، روز از نو، از نو. ترس می آید، سنگین می نشیند روی سینه ات. تردید است که به قبای ترس چنگ می اندازد به وجودت. اصلا چه هراسی عمیق تر از تردید و خیالِ پشیمانیِ فرداروز از دیروزها؟ تا اینجا از پشیمانی قِسِر دررفته ام. با این حال هراسش هنوز هست. خوب که نگاه کنی می بینی تمامش از بچگی هایت آب می خورد. از بچگی های والدینت. یا اصلا قدیم تر. از اسطوره ی پسیشه، از آدم و حوایِ گریانِ بر زمین افتاده. قصه اما زاده ی همان لحظه ای است که آرزوشان است طور دیگری زندگی کرده بودندش و با این حال آنچه خودشان با پشیمانی بر خود زهر کردندش اصلِ داستان است. کنش اولیه ای که هزار و یک ماجرای دیگر را رقم می زند و بی آن قصه ای در کار نخواهد بود.
۱۳۹۳ خرداد ۶, سهشنبه
هفتصد و شصت و دو
«شاید یک روزی برایت گفتم.» صدایم در نیامد ولی. داشت حرف می زد و من گوش می دادم و ذهنم می رفت به آن موقعی که همین ترس ها و دلهره ها را داشتم و بی گدار به آب زدم و رسیدم به ساحلی دیگر. دلم می خواهد برایش بگویم ولی قصه ام این قدر پر است از آشفته حالی و من این قدر ترس خورده ام از قضاوت که صدایم می شکند در گلویم و حسرت به دلم می ماند که کاش می توانستم بگویم. تمامش از همین حرف های نگفته است. از همین ترس های قدیمی. زندگی به مسیری دیگر شاید می رفت. مسیری به مراتب سرراست تر. من اما قاطرِ چموشِ مسیرهای سنگلاخم. هر چه بیشتر حرف می زنیم بیشتر می بینم که چه دوریم و بیشتر ذهنم قصه می بافد که چه می شد اگر سه سالِ پیش... زندگی ای متفاوت.
۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه
هفتصد و شصت و یک
در نیجریه دختران هنوز پیدا نشده اند. شاید هیچ وقت پیدا نشوند.
راهِ دور چرا؟ توی قطارهای درون شهریِ همین شهر بود که پسرک گم شد و هنوز پیدا نشده. پسرک آتیسم داشت. دارد. داشت. نمی دانم چه به روزش آمده.
یا زنی که در شلوغ ترین ایستگاه شهر دزدیدندش و فروختندش و تا چند ماه اثری پیدا نشد ازش.
هر روز هزار و یک نفر گم می شوند و دیگر پیدا نمی شوند. نمی دانم چه به سرِ گم شده ها می آید. آنکه پیدا می شود، اگر پیدا شود، آیا همان آدمی است که گم شده بود؟ پلیس ها اغلب می گویند که آدمی که گم شده را در هفتاد و دو ساعت اول می شود پیدا کرد. بعد از آن احتمالش چنان ناچیز است که امید را می برند. چیزی درونِ آدم می شکند. غباری می شود و راهش را می کشد توی رگ ها و می رسد به دلِ آدمی. دلِ آدمی که غبار گرفت تن را هم که نجات بدهی، نوش داروست بعد از مرگِ سهراب.
دخترها هنوز پیدا نشده اند. پسرک هم. می گویند پسرک احتمالا مرده باشد.
گم شده ها، دزدیده شده ها و به گم شدگی برده شده ها...
یک دقیقه سکوت. لال شدم.
راهِ دور چرا؟ توی قطارهای درون شهریِ همین شهر بود که پسرک گم شد و هنوز پیدا نشده. پسرک آتیسم داشت. دارد. داشت. نمی دانم چه به روزش آمده.
یا زنی که در شلوغ ترین ایستگاه شهر دزدیدندش و فروختندش و تا چند ماه اثری پیدا نشد ازش.
هر روز هزار و یک نفر گم می شوند و دیگر پیدا نمی شوند. نمی دانم چه به سرِ گم شده ها می آید. آنکه پیدا می شود، اگر پیدا شود، آیا همان آدمی است که گم شده بود؟ پلیس ها اغلب می گویند که آدمی که گم شده را در هفتاد و دو ساعت اول می شود پیدا کرد. بعد از آن احتمالش چنان ناچیز است که امید را می برند. چیزی درونِ آدم می شکند. غباری می شود و راهش را می کشد توی رگ ها و می رسد به دلِ آدمی. دلِ آدمی که غبار گرفت تن را هم که نجات بدهی، نوش داروست بعد از مرگِ سهراب.
دخترها هنوز پیدا نشده اند. پسرک هم. می گویند پسرک احتمالا مرده باشد.
گم شده ها، دزدیده شده ها و به گم شدگی برده شده ها...
یک دقیقه سکوت. لال شدم.
اشتراک در:
پستها (Atom)
