۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

صد و سیزده

دیشب جنون را با از خانه بیرون زدن ساعت یازده به کمال رساندم. نگرانیِ توی چشمهاش ولی هنوز شلاقم می زند. بیدار بود وقتی داشتم می رفتم بیرون. گفت نرو. چه باید می کردم؟ الان حتی یادم نیست چه گفتم بهش. هیچ چیزی از آن یک دقیقه یادم نمانده جز نگاهی که انگار یک عمر برم دوخته بوده و حالا جاش می سوزد. سوختگی عمیقی که ردش مانده. می ماند.

صبح برگشتم خانه. جنونِ دیشب بوی سوختگی می داد هنوز. بوی دود. بوی ویرانی.

چرا اینقدر می ترسم؟ چرا آن طور سوختم؟ عزیز است برام. آن چهره، آن چشم ها. عزیز است برای من، همین دیوانه ای که نیمه شب دلش می خواهد زنجیرهاش را پاره کند و برود.

چرا همدیگر را اینقدر می بندیم؟ میل غریبی دارد درم جوانه می زند، به باز کردن تمامِ بندها، تمامِ قفس ها. بعد بریدنِ تمام بند ها، شکستن تمامِ قفس ها. رها. انگار این بدن تنگم است. این دنیا حتی. بی قرارم.

دوربین قرمز کنارِ اسمش وسوسه ام می کند در این حال که گپ بزنیم. در گوشه ای از همین دنیایی که اینقدر تنگم است، یک روزنه ی امید است. حرف می زنیم و من از بغضی که توی گلوم گیر کرده می گویم. از جای سوختگی. بهترم. باهاش همیشه بهترم.

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

صد و دوازده

در قصه ها رگه هایی از جنون هست. آنجا که روزمرگی می شکند. امروزم بی جنون گذشته. کشک و بادمجانِ شام اوجِ امروزم بوده. یا شاید کمی قبل ترش گپ و گفتی که داشتم و بین لذتِ صمیمیت و دردهایی که ازشان حرف می زدیم در نوسان بود. بغضی که می آمد و می رفت و نمی شکست بلکه رها شوم. دلم جنون می خواهد. جنونی از جنسِ پیش از طلوع. از جنسِ قطارِ نیمه شب.
الان یک لحظه سرم گیج رفت. انگار معلق شدم در فضایی بی وزن. بی زمان. سهمِ جنونی چه کوتاه...

۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

صد و یازده

خوشحال بودم. بعد دیگر انگار خوشحال نبودم. آماده ی ضربه نبودم. خوردم و افتادم. حتی اشک هم در کار نبود. دراز کشیده بودم همان جا که ضربت وارد آمده بود، همان جا، جمع شده بودم توی خودم. مثل بچه توی شکم مادر. دلم آن گرمای اطمینان بخش را می خواست. سرد بودم و گرم نمی شدم. خوابم برد همان جا. روی کاناپه. از سرما و لرز بیدار شدم. رفتم توی تخت و خوابیدم. چند ساعت. دیشب و شب های اخیر به قدرِ کفایت خوابیده بودم. خوابم از سرِ گریز بود فقط. بیدار شدم. بی شوقی. به خودم هی زدم که برو ورزش کن. از بیهودگی جز کسالتِ مضاعف هیچ عایدت نمی شود. رفتم و دویدم و در حینِ ورزش یک مقاله خواندم و سرحال از سالن زدم بیرون. خرید و شامی که مسئولیتش با من بود. سرحالم. اما آن خوشحالیِ از کف رفته دلم را درد می آورد هنوز.
***
[چند ساعت بعدترک]
با رفیقک قدیمی گپ زدیم. این مرزِ لعنتی که جدامان کرده و شوقِ بغل کردنش که می دود توی بازوهام. از هیچ می توانیم حرف بزنیم و هر دو دل گرم شویم و شب به خیر بگوییم. آخرش برام این را نوشت:


نه تو می مانی و نه اندوه
و نه هیچیک از مردم این آبادی...
به حباب نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
لحظه ها عریانند.
به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.

 انگار خبر از دلِ من دارد. از حالِ ناگفته ی من. تلنگری به جا و عجیب به موقع.

۱۳۹۰ بهمن ۱۵, شنبه

صد و ده

خستگی و سردرد و خرسندی پرنشاطِ روزی که گذشت و لذتِ ساده ی عرضِ خیابان را در چندثانیه ی آخر تا سبز شدنِ چراغ برای ماشین ها دویدن... خواب و تخت و دراز کشیدن چه وسوسه انگیز است.

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

صد و نه

یک خوشی هایی هست که آدم دلش می خواهد بگذاردشان گوشه ی دلش و در روزهای سرد و تنها، پناه ببرد به آن گوشه. امروز از آن روزها بود.

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

صد و هشت

مثل این است که آدم «موزماهی» باشد و روز، «یک روزِ خوب برای موزماهی»*. با استادش گپ زده باشد. یکی دو تا مقاله ی به غایت هیجان انگیز پیدا کرده باشد. به کارهای اداریِ عقب افتاده رسیدگی کرده باشد. ورزش کرده باشد. یک ساندویچ خوشمزه خورده باشد. رفیقِ شفیقی را دیده باشد. تمرینِ گروه کر رفته باشد. آواز خوانده باشد. آمده باشد خانه شامِ خوشمزه خورده باشد. بعد برود ایمیل هاش را چک کند و به پیامی از آدمی که به تنهایی برای ایمان آوردن به قابلیت های دیگرآزاریِ نوعِ بشر کافی است، تمام این ها در یک لحظه پاک شده باشد از ذهن اش. بعد بیاید از تلخی بنویسد اما ببیند که نه، این روز تلخ نبوده که بازمانده اش بخواهد تلخ باشد. بعد دوباره به ایمیلی که گرفته فکر کند و ببیند که می تواند راحت شانه بالا بیندازد که اصلا گورِ باباش! روزِ خوبِ موزماهی بیدی نیست که به این بادها بلرزد.

*آقای سلینجر یک قصه دارد به این اسم. البته آن قصه اصلا راجع به روزِ خوبی نیست. روزِ خوب برای موزماهی ها که لزوما روزِ  خوب برای آدم ها نیست. اصلا روزِ خوب  یعنی چه؟ از امروز تا فردا کلی معنی اش می تواند بالا پایین شود.

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

صد و هفت

سرم از خستگی گیج می رود. بازمانده ی امروزم یک یک یاد آوریِ شخصی است. خطاب به خودِ چند وقتِ دیگرم. یک نشان بر این تاریخ. بر این روز. می خواهم یادم بماند لذتِ نشستن و گپ زدنِ بعد از یک روزِ طولانی.