انگار در دلِ من جیوه آب می کنند. همین بی مقدمه آمد در ذهنم. این را اغلب نگرانی هاش که زیاد می شد می خواند. من الان نگران نیستم. فقط خسته ام. دلم می خواهد بروم زیرِ سایه ی یک درخت، ترجیحاً تک درختی، کنار جاده در حاشیه ی یک مزرعه دراز بکشم. تابستان باشد. آفتابِ داغ و سایه ی خنک و صدای جیرجیرک ها از توی انبوهیِ مزرعه بیاید. کلاهم را بکشم روی صورتم. خوابِ عمیقِ میانه ی روزِ مسافر.
۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه
۱۳۹۰ اسفند ۱۶, سهشنبه
صد و چهل و یک
روزم با همه ی هیاهو و کارهایی که باید انجام شان می دادم گذشت. کارها هم بیش و کم از سر گذشت. سرم سنگین بود از خستگی. انگار سربِ مذاب بود در جمجمه ام.
هیاهوی بسیار برای هیچ. نشسته ام دارم فکر می کنم چه بنویسم. می آید می گوید خانه تان در ایران نزدیکِ فلان جا که نیست. می گویم نه، چه طور مگر. می گوید هیچ. چند دقیقه بعدتر می گوید هسته ای. تا تهِ خط را می خوانم. دلم می لرزد از احتمالِ جنگ. باهاش شروع می کنم بحث کردن. او هم جنگ دوست ندارد. می گویم تو چه می دانی از حالِ دلِ من؟ می دانم می داند حالِ دلم را. خوب می داند. با این حال دردم را در این جمله پرت می کنم بیرون و او... او آن قدر خوب از حالِ دلم با خبر است که به رویم نمی آورد اتهام ناروایی را که بهش زده ام. بعد من یک آن، یک جمله یادم می آید «و اگر نمرده باشند، پس زنده اند و به زندگی شان ادامه می دهند». هیاهوی بسیار بر سرِ هیچ. می خندم. می خندد. تمام. روزم به خنده و آرامش و شادی ختم می شود به همین سادگی.
۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه
صد و چهل
خستگی و پلک های سنگین و بی حالیِ تن. سردرد را هم اضافه کن می شود بهانه ای برای زود توی تخت خزیدن.
۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه
صد و سی و نه
گاهی آدم دلش چیزی می خواهد و نمی خواهد در همان حال.
تولدِ هم خانه است و اقوام دعوت مان کرده بودند. من نرفتم. با خودم گفتم درست همین آخر هفته که دوشنبه اولین نسخه ی پروپوزالِ پروژه ی درسی را که با استاد راهنمام دارم باید بدهم و در جلسه ی هفتگی گروه مان که آن هم دوشنبه است باید راجع به سمیناری که در بل لبز* رفته بودم حرف بزنم و چیزهایی که فهمیده بودم را ارائه بدهم و بعد الان که دارم فکر می کنم می خواهم چی ارائه بدهم، می فهمم که چه قدر نفهمیده ام.
دمِ غروب. هم خانه ها احتمالا در حالِ گپ و گفتی پر از خنده و شادی اند سرِ میزِ شامی خانوادگی. به خودم می گویم حالا چرا شور می زنی؟ به شهری که تمامِ خاطراتِ کودکی ام را احاطه کرده فکر می کنم. شهری که معروف است به خونسردی و آرامش مردمانش که گاهی دیگران تنبلی می خوانندش. برای من یادآورِ کودکی و آرامش و شادی است. شاید برای همین است که ترجیح می دهم دیگر آنجا زندگی نکنم. چون می دانم آنچه لبخند به لبم می آورد وقتی به روزها و شب هایی که آنجا گذرانده ام فکر می کنم، نه آن شهر و آب و هوا و دار و درختش است، نه مردمی که آنجا می شناختم. بچه تر از آن بودم که بتوانم کسی را بشناسم. دلخوشیِ بی دغدغه ی کودکی است آن کیمیا. آدم است دیگر. گاهی مچِ خودش را می گیرد در حالی که برای حفظِ خاطره ای یا حتی خیالی می گوید دلش می خواهد یک جا زندگی نکند دیگر.
۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه
صد و سی و هشت
ماه هم حتی نیست در این شبِ ابری، که بشود خواند: «یادِ من باشد تنها هستم، ماه بالای سرِ تنهایی است»*. قرار است برف بیاید ولی. برف بیاید، بروم بیرون بچرخم و برف بخورد توی صورتم و بخوانم «برفِ نو! برفِ نو! سلام! سلام! بنشین، خوش نشسته ای بر بام» و لبم به انحنای شادِ بی دغدغه ی لبخندِ پنج سالگی مزین شود.
* سهرای سپهری
** شاملو
۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه
صد و سی و هفت
دیروزم ختم شد به تمرینِ کر و تصمیم به خانه نرفتن و کار کردن. زیاد کار نکردم اما به نسبت هیچِ روزهای اخیر آن قدر بود که خوشیِ آفرینش بیاید توی دلم. الان هنوز سرِ شب است اما من خواب آلوده ام. از پا افتادم. نه از کم خوابیِ دیشب یا طولانی بودنِ روز. گفت دلش گرفته. زنگ زدم. ساعتی حرف زدیم. گفتمش که نیم ساعت بعدتر زنگ می زنم بهش. در همین احوال جمع دوستانی بعد از عمری، دور هم گپ و گفتی شروع کردند. نه نتوانستم بگویم بهشان. نخواستم. دلم حرف زدن می خواست باهاشان. با هر چهارتاشان همزمان. کلی شاد بودیم. گپ و گفتِ سرزنده ای داشتیم. یادم رفت بهش بگویم که دیرتر زنگ می زنم بهش. یک ساعت بعدتر، آمد، شکوایه ای کرد و بی که مجالِ حرف زدن بدهدم رفت. هنوز در ارتباط بودم با آن سرِ دنیا. آبِ یخ انگار ریخته بود بر سرم. به زور صدام را خنده ناک کردم و خداحافظی کردم باهاشان. زنگ زدم بهش. آشفته. خسته. حالم زیر و رو شد. مثل زمینِ شخم خورده. پیاده برگشتم خانه. حرف زدیم. حالِ هر دومان بهتر شد. الان اما خستگی اش مانده به تنم. بروم بخوابم.
۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)
