۱۳۹۲ بهمن ۹, چهارشنبه

ششصد و هشتاد و چهار

بی خبری خوش خبری؟ بی خبری بی خبری است. به همین بی معنایی و پر از دلهره و امید.اصلا بگیر میدان جنگِ امید و هراس. از واژه تهی...

۱۳۹۲ بهمن ۸, سه‌شنبه

ششصد و هشتاد و سه

همین دیگر. چیزی که نمی خواست شد و دیگر مهم نیست که بپرسی یا نپرسی. که جواب بدهند یا ندهند. حالم تلخ شد. معده ام انگار سنگ. گاهی یک جمله کافی است. مهم نیست چندبار به خودت بگویی که آنچه شد دفع ضرر بود، دفعِ رنج، زندگی روالِ عادی را خواهد یافت. همین یک جمله تمامش را می تکاند و می بینی که زندگی عادی نیست. که شاید برنگردد.

بهایی است که می پردازیم. زندگی به زور از چنگمان بیرون می کشد این بها را... معامله جوش خورده و دیگر دیر است برای تغییر رأی.

نمی دانم چرا این طور یاد مردی افتادم که سایه اش را فروخت. سایه را که فروخت و خریدار که سایه را آمد و برید و لوله کرد گذاشت زیر بغل... نه جای تردید گذاشت و نه جای تعویض. معمله جوش خورد و تمام... کتابش را دلم خواست یک هو. چه خوب است یک چیزهایی مثل پروژه ی گوتنبرگ وجود دارد...


۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه

ششصد و هشتاد و دو

دلزدگی. نمی دانم چرا این طور بی شوق ام. خالی از واژه. ولی یک وقت هایی یک عکس ذهنِ آدم را پر می کند از واژه های متلاطم. یک عکس. در چهره ای که دیده نمی شود هزار و یک قصه هست. بر این شانه ها هزار دلهره سنگینی می کند. قرار است از همین خرابه ها هم رانده شوند. زیبایِ آواره... چشمهاش پر از زندگی. قامتِ کشیده و شانه های محکمش به این سادگی ها از پا در نمی آید. گداییِ کمک و ترحم نمی کند. وسوسه می شوم درباره اش قصه ببافم. درباره ی زنی تنها ایستاده مقابلِ خانه اش. با نگاهی به سمتِ خانه ای که معلوم نیست چند وقت دیگر برپا باشد.




۱۳۹۲ بهمن ۶, یکشنبه

ششصد و هشتاد و یک

یک شب هایی هم منتظر می شوی به خیال خودت می خواهی صبحشان شروع بشود، که مبادا از خوابشان بزنی. ناگهان ولی دیر می شود. همیشه زود دیر می شود. این روزها حتی زودتر از همیشه دیر می شود. مثلا همین دیشب که دیر شدن سطلِ آب یخی بود که همان جا گوشه ی کافه بر سر و تنت انگار خالی شد. گیرم که «دیر» کمی جا باز کرد و چند دقیقه ای محل داد به «سر بزنگاه». اوضاع آشفته ای است. دردی می آید و دردی می رود و آدم نمی داند باید شاد باشد و نگرانی را بگذارد توی انبار یا نه. آشفته بازارِ بی انتها. پناه می بری به داستان، به کار، به آفرینش، به گپ زدن های بی سر و ته. 

۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

ششصد و هشتاد

امشب نه. امشب گرفته ام. خوب بودم. گرفته شدم. گاهی یه یک جمله بند است آدم. یک جمله. سردرد که می آید جمله های ساده هم پتک می شوند. سردردِ لعنتی! می آید و جا خوش می کند. خسته ام و تنم کوفته است. همین. برویم زمین را بکنیم تا ماه. اصلا به همین سادگی آدم باید حالِ خودش را خوب کند. با کندنِ یک تونل تا ماه و دیدنِ گلی روی ماه و ردِ قایقی که خزیده تا آنجا.


۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه

ششصد و هفتاد و نه

امشب خیلی خسته ام. شوق آفرینش هم انگار چند وقتی است رفته گل بچیند.

۱۳۹۲ بهمن ۲, چهارشنبه

ششصد و هفتاد و هشت

وقتی تبریکاتشان لرزه بر اندامت می افکند... سخت نیست فهمیدنِ اینکه در جای اشتباهی از زندگی هستی. در میانِ آدم هایی غریب. دشواری اش تنهایی است که گاهی عجیب سنگین می شود. تقلایی برای راهِ خود را یافتن. در میانه ی این همه هیاهو ادامه دادن. گاهی آدم می لرزد. یک هو می بیند توی پوستِ خودش هم غریبی می کند. از آن وقت هاست که خوب است یکی باشد که بیاید بغلش کند محکم، که گرماش از پوست رد شود و بنشیند به تنِ سرد و دوباره گرمش کند. گیرم یک چند قطره اشک هم این وسط ریخته شود، فدای سر.