یک لحظه هایی هست که انگار یک تکه از گذشته محو می شود و حال بی واسطه می چسبد به یک گذشته ی دورتری. این جور وقت ها یک هو به شوق می آیم، هیجان زده می شوم از این حالی که دارم زندگی می کنم. انگار خودم هم غافلگیر می شوم. مثلا توی ایستگاهِ مترو، دارم می روم خانه، یک آن به خودم می آیم که آن مسیرِ قدیمی را دیگر نمی روم. می روم به دری که باز می شود به خوشی. به آرامش. خوشبختیِ ناب است که می دود در رگ هام.
۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه
۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه
سیصد و پنجاه و نه
روزم طولانی بود. مادرِ طبیعت هم آمد و ناغافل محظوظم کرد. غذاهای لذیذِ فستیوالِ غذاهای دانشجوهای خارجی اما روزم را به نشاط ختم کرد. الان در میانه ی خواب و بیداری ام. خواب قوی تر است اما.
۱۳۹۱ آبان ۱۸, پنجشنبه
سیصد و پنجاه و هشت
برف می بارد. پیاده راه می رفتم در خیابان. باد و برف. ذراتِ یخ که می خورد به صورتم. که می رفت توی چشمم و می سوخت. آدم توی برف، توی دست های پنهان در دستکش و جیب، سرهای خمیده نهان در یقه، شال و کلاه، در قدم های شتاب زده تر از معمول عجیب تنها می شود.
۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه
سیصد و پنجاه و هفت
خسته و مردد که بروی تمرینِ گروهِ آواز. آماده ای که نروی. می روی اما. ترانه ها خوش خوشانت می کنند بعد از امتحانی طولانی که ساعتی قبل از سر گذرانده ای.
۱۳۹۱ آبان ۱۶, سهشنبه
سیصد و پنجاه و شش
امروز رفتیم خون دادیم. گفتند در جزیره نیاز است به خون. ما هم خوشحال خواستیم موثر باشیم راه افتادیم رفتیم جزیره. قطار و مترو که راه ندارد به این جزیره. با قایق رفتیم و بعد هم اتوبوس. سرجمع دو ساعتی توی راه بودیم و از سرما لرزیدیم تا بالاخره رسیدیم به مرکزِ انتقالِ خون. فرم ها را که پر کردیم، نگاه مان می کنند که شما این همه راه آمده اید چرا؟ می گوییم گفتند اینجا نیازتر است. می خندند که اینجا و آنجا ندارد. ما همه یک شهر محسوب می شویم و منابع مان مشترک است.
خون می دهیم و راه می افتیم که برگردیم. کابوس است. اتوبوسی که نمی آید و وقتی می آید در ایستگاه نمی ایستد. اتوبوسِ دیگر که بعد از جست و جوی بسیار بالاخره ایستگاهش را پیدا می کنیم. یک ساعت در اتوبوس و نیم ساعتی دیگر در قایق. می رسیم به شهرِ عزیز. خوشحال که مترو هست. می رویم توی ایستگاه. بعد از نیم ساعت اعلام می کنند که جایی اتفاقی افتاده و تاخیر هست و معلوم نیست کی بیاید مترو. ایستگاه شلوغ و شلوغ تر می شود. می زنیم بیرون از ایستگاه که تاکسی بگیریم. خسته ایم و گرسنه. خیابان ها خالی از تاکسی. برهوتی تاریک و سرد. هنوز زخمِ طوفان بر چهره ی شهر هست. بعد از پیاده گز کردنِ خیابان های ناآشنا، اتوبوسی می آید آشنا. می رسیم خانه بالاخره. روزمان شلوغ و پرماجرا. به خستگی اش می ارزید.
۱۳۹۱ آبان ۱۵, دوشنبه
سیصد و پنجاه و پنج
زندگی به روالِ معمول بر می گردد. حال و هوای سیزده به دری را دارم که ناگاه به شروع می کنم به ورق زدن و زیر و رو کردنِ مشق های ناتمامِ عید. مشقی هم در کار نیست ها. اما این بعد از ظهرِ یک شنبه ای که زودتر از معمول به کامِ تاریکی فرو رفته از برکتِ ساعتهای بالاخره جابه جا شده، فقط آهنگ برنامه ی هفتگیِ سیاسیِ هفتگیِ جمعه عصرهای شبکه ی یک را کم دارد که دلهره را تمام و کمال بریزد به دلم. یادم نیست درست. گمانم یک چیزی بود شبیهِ این. یا شاید این. آهنگسازش که همین بود. در جست و جوی آن موسیقیِ پرخاطره اما گذرم افتاد به این یکی. این هم پر از خاطره است برایم. خاطره های آرام. خوشی های خدشه ناپذیر.
۱۳۹۱ آبان ۱۴, یکشنبه
سیصد و پنجاه و چهار
یک هفته در گیر و دارِ طوفان بودیم. یک هفته بی برق و تلفن. تجربه ی عظیمی بود. تجربه ی عزیزی بود. خلوتی که دستِ تکنولوژی را کوتاه کرده بود از ما. به کتاب خواندن گذشت. و گپ زدن. ذهنم پر از لحظه های نابی است که بر ما گذشت.
اشتراک در:
پستها (Atom)
