۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

چهارصد و بیست و شش

ماجرا تکرار می شود هر بار. جنگ و دعواست دیگر. اینجا و آنجا. یک عده می میرند. یک عده ی دیگر تمام عمرشان اسیر خاطرات مرگ می شوند. دوست دارم اما فکر کنم مثل قصه های پرل س. باک زندگی از مرگ قوی تر باشد. این است که می روم دسته جمعی ناهار. با آن یکی گروه و استادشان که خیلی بیشتر از استاد برای من دوست است و حامی. سر ناهار شوخی می کنیم و گپ می زنیم. از علایق بی ربط و باربط مان. مثلا هنر و موسیقی. یا حتی رقص. از کتاب ها و فرهنگ ها. خوشیم و زندگی مان قوی تر از مرگ است.

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

چهارصد و بیست و پنج

تمام روز گسج و خواب آلود. نصفه شب از خواب پریدم به یافتن ایرادی در نوشته هایی که به عنوان مرجع براش فرستاده بودم. با خودم کلنجار رفتم که رهاش کن. که بخواب و صبح درستش کن. خواب اما دستش در کاسه ی کمال گرایی. پاشان را کردند در یک کفش که الا و بلا همین الان باید درستش کنی. یک دو ساعت کلنجار و خوابی تکه پاره و تردیدی که هنوز به صحتش در دلم می چرخید. روزم به کلافگی و خستگی گذشت. سری که بر گردن سنگینی می کرد و تنی که بر پاها. راه افتادم رفتم ورزش. یک ذره که دویدم دیدم دارم از پا می افتم. راه رفتم به جاش. هوا هم خوب. نم باران و خنکی بهاره. انگار نه انگار که هنوز تپه های برف اینجا و آنجا گوشه ی خیابان خاکستری وار به روندگان تنه می زنند.خسته ام و خواب آلود. شعری که امروز خوانده ام هم می چرخد در ذهنم:

یک سیگار دیگر بکشیم یعنی
از خاطره ای که الان است 
سهم بیشتری برای من بگذار
یعنی از این حال خوشی که داریم
یکی دو پیمانه ی دیگر بردار
یک سیگار دیگر بکشیم یعنی
هیچ اتفاقی بهتر از این ثانیه ها نیست 
یعنی باقی همه بیهودگی ست
یک سیگار دیگر بکشیم یعنی
بیا دنبال ادامه ی دنیا نگردیم
یعنی بیا از این همه هیاهو
به خلوت کوچکمان
برگردیم

مریم نوابی نژاد. معلم آن روزها. شاعره ی این روزها. گیرم وصف حال من در این شعر بشود چای و بنشیند به جای سیگار. یا یک لیوان لیموناد. به یاد رفیق لیمونادها و کافه ها.

۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه

چهارصد و بیست و چهار

چند روز پیش توی قطار رو به روم نشسته بود. چهره اش شبیه آقای حکایتی بود. می توانست خواهرش باشد. یا دخترش مثلا. چه بعید است ولی با این همه مرز و فاصله. بعد یادم افتاد که چه قدر دوستش داشتم. چه قدر بهتر بود از مثلا پورنگی که در چهل سالگی ادای بچه ها را در می آورد. یا از قلقلی و عمو قناد که اداهای بچه گانه در می آوردند و خیال می کردند بچه ای که قرار است بنشیند پای برنامه شان به صرف بچگی اش می شود سرش را به اداهای بی هدف گرم کرد. به لحن بچگانه حرف زدن سرش شیره مالید. آقای حکایتی اما این ادا و اصول ها را نداشت. یک آدم بزرگ بود که می نشست با حوصله قصه می گفت برای بچه ها. به من هفت هشت ساله ی آن سال ها خوش می آمد که ببینم که یک آدم میان سال آن قدر با حوصله نشسته و فکر کرده به اینکه من چه طور خوش می شوم. گیرم که این من فقط من یک نفر نبوده باشد. چه فرق می کند. مهم این بود که برای من بی آنکه فکر کند که بچه است و به ادا و اطوار بی فکر می شود سرش را گرم کرد وقت می گذاشت. یک جور احساس مهم بودن بهم می داد. احساس اینکه به شعورم دارد احترام می گذارد. که نادیده نمی گیردم.

این ها ادای احترامی بود به یک خاطره. این چند روز هی می چرخید توی ذهنم. باید می نگاشتمش.

بگذریم. این چند روزه مدام در حال دویدن بودم که کاری به موقع انجام شود. آخرین قطره هاش را الان تمام کردم. نوشتنی ها را نوشتم. گزارش ها را فرستادم. در این روزهای آخر ذهنم با سرعتی دیوانه وار تکه های پازل را می چید کنار هم. یک حال عجیبی. خسته ام خیلی. برف هم بارید. سهم من فقط تپه های خاکستری شده ی گوشه ی خیابان ها. باید بروم به یک آوارگی مبسوط و پیاده روی طولانی از خجالت خودم در بیایم.

۱۳۹۱ بهمن ۱۷, سه‌شنبه

چهارصد و بیست و سه

یک شب هایی هم آدم سرش درد می کند. چشم هاش را می بندد و به خودش می گوید یک شب که هزار شب نمی شود. به سکوت و یک ننوشتن من هم دنیا به آخر نمی رسد. می خوابد و بیدار می شود و می بیند که دنیا هنوز بر مدار خویش می چرخد و آب هم از آب تکان نخورده است.

بگذریم. دیشب خسته بودم و دردمند. این روزها کمی شلوغم. گمانم یک مرخصی چند روزه لازم دارم. مثلا تا شنبه.

۱۳۹۱ بهمن ۱۵, یکشنبه

چهارصد و بیست و دو

رفتم فیلم آقای هانکه را دیدم. آمور یا همان عشق. تمام فیلم و درد و رنج هاشان یک طرف. بغضم را یک نگاه زن ترکاند. آنجا که بی صدا لب هاش را به اعتراضی مذبوحانه برهم می فشارد و مرد اصرار که دست بردارد از اعتراضش و زن بر می گردد با آن چشمان باز. با آن نگاه پر از درد...

۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه

چهارصد و بیست و یک

یک وقت هایی لازم است پازلی را که یک تکه اش جور نیست بیشتر از قبل به هم بریزی تا بتوانی همه ی تکه ها را از نو کنار هم بچینی. کار و بار دانشگاهم گیر و خیالم که فقط پایمردی می طلبد که به نتیجه برسد. پایمردی می طلبید. اما باید بیل می زدم از ریشه. بی مهابا.

۱۳۹۱ بهمن ۱۳, جمعه

چهارصد و بیست

اندوه آن شب ختم به خیر شد. تلخی اما هنوز هست. تلخی ای که می آید و می رود مثل جزر و مد دریا. کم شده ولی هنوز هست.