۱۳۹۱ بهمن ۲۳, دوشنبه

چهارصد و بیست و چهار

چند روز پیش توی قطار رو به روم نشسته بود. چهره اش شبیه آقای حکایتی بود. می توانست خواهرش باشد. یا دخترش مثلا. چه بعید است ولی با این همه مرز و فاصله. بعد یادم افتاد که چه قدر دوستش داشتم. چه قدر بهتر بود از مثلا پورنگی که در چهل سالگی ادای بچه ها را در می آورد. یا از قلقلی و عمو قناد که اداهای بچه گانه در می آوردند و خیال می کردند بچه ای که قرار است بنشیند پای برنامه شان به صرف بچگی اش می شود سرش را به اداهای بی هدف گرم کرد. به لحن بچگانه حرف زدن سرش شیره مالید. آقای حکایتی اما این ادا و اصول ها را نداشت. یک آدم بزرگ بود که می نشست با حوصله قصه می گفت برای بچه ها. به من هفت هشت ساله ی آن سال ها خوش می آمد که ببینم که یک آدم میان سال آن قدر با حوصله نشسته و فکر کرده به اینکه من چه طور خوش می شوم. گیرم که این من فقط من یک نفر نبوده باشد. چه فرق می کند. مهم این بود که برای من بی آنکه فکر کند که بچه است و به ادا و اطوار بی فکر می شود سرش را گرم کرد وقت می گذاشت. یک جور احساس مهم بودن بهم می داد. احساس اینکه به شعورم دارد احترام می گذارد. که نادیده نمی گیردم.

این ها ادای احترامی بود به یک خاطره. این چند روز هی می چرخید توی ذهنم. باید می نگاشتمش.

بگذریم. این چند روزه مدام در حال دویدن بودم که کاری به موقع انجام شود. آخرین قطره هاش را الان تمام کردم. نوشتنی ها را نوشتم. گزارش ها را فرستادم. در این روزهای آخر ذهنم با سرعتی دیوانه وار تکه های پازل را می چید کنار هم. یک حال عجیبی. خسته ام خیلی. برف هم بارید. سهم من فقط تپه های خاکستری شده ی گوشه ی خیابان ها. باید بروم به یک آوارگی مبسوط و پیاده روی طولانی از خجالت خودم در بیایم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر