نمی دانم از کجا آب می خورد این حس تلخی که در پس هر مناظره و بحثی که به مخالفت می انجامد. هر بار احساس می کنم که شاید باید بگذارمش با خیالِ چیرگی. بلکه آرام بگیرد بلکه آن لبخند تلخِ تو که نمی فهمی را پایان بخشِ هر بحث نکند. بیزار می شوم. لال می شوم. هر بار که خیال می کنم که شاید بتوانیم رفیقانه تر باشیم یک بحثی پیش می آید و آن سکوت ویرانگرش که اصلا ول کن. ما که به جایی نمی رسیم. تو که نمی فهمی. سال ها دوری کرده بودم از این بساط اما حالا که یک در یک فصا کار می کنیم دشوارتر از پیش شده. کلافه ام. همین. گمانم بخوابم و بگذرم از این روز و این افکار...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر